تبليغاتX
ســــــــودا
ســــــــودا
دل بيمار روح بيمار جسم بيكار
|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 23:54 |

بي خبر از همه جا
يادش به خير 

اولين حرف اولين جمله يا هم اولين اعتماد شايد هم اولين  نكته

" ببينيد دنيا چقدر كوچيكه اينم بر مي گرده به كوچيكي دنيا "

بي خبري بي خبري و بازهم بي خبري

" بارون ، مهر ، تنهايي و كلي قاصدك "


|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 23:52 |

دلم برات تنگ شده
با ياد تو سر بردن اگر هست گناه

با خبر باش كه من غرق گناهم شب و روز
|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 15:26 |

خدايا
خدايا بنده اي درد آشنايم          به سر افتاده اي بي دست و پايم

زغم ها سينه ام درياست دريا    گواهم گريه هاي هاي هايم

به آه در گلو بشكسته سوگند     به سوز سينه هاي خسته سوگند

به آن بيمار دار شب نخفته         كه ريزد اشك محنت تا سپيده

به غم پرورده محنت نصيبي        كه در خون جگر بنشسته سوگند

مرا در بي كسي پيوسته كس باش      به وقت  ناله ها فرياد رس باش
 

قسم بر شكوت عرش الهي     قسم بر دستگاه كبريائي

بده دستي كه دستي را بگيرم      ز خجلت پيش  محتاجان نميرم
|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 0:49 |

بی خبر از اشک مهتاب

چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟

زندگی همچون خزانی ست بی پايان

روشنی اش کوتاه

آفتابش کم فروغ

می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد

که به گلدان پژمرده روی ديوار

گرمايی نمی بخشد

درختان کنار جاده

در حسرت يک برگ سبز

چشم به راه بهار می ميرند

اين خزان را اميد بهاری نيست

چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟

|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 11:42 |

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

نمي خواهم بميرم
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر، آسمان کور است ، نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون واگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گر چه بار غم توان فرساست
وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است.
دلم با صد هزاران رشته با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاک ... با این آب...
پیوسته است.مراد دل از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست ، جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیافروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل بر افشانم
چه فردائی، چه دنیائی !!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...نمی خواهم بمیرم ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ؟

فريدون مشيري
|+|

دردناک ترین زمان برای لبخند...

دور یا نزدیک ،
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است ،
- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

زندگی راهی است .
از به دنیا آمدن تا مرگ !
شاید ، مرگ هم راهی است .

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،
اما - هیچ نزهتگاه ِ دشتی نیست !
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !
هیچ راه بازگشتی نیست !
بی کران تا بی کران ، امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری است !

آه ،
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !
هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت ...
راه باریک و افق تاریک ،
دور یا نزدیک !

« فریدون مشیری »

|+|

یه داستان
پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند. بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافتچي رو خورده؟" يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد."
|+|

قحطي عنوان

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و

 

هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

 

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود

 

نه به زبان،‌ بلکه از ته قلبت

 

بگو: يادت بخير

|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 18:22 |

فراموشی لحظه ای


استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:  به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند  50 گرم
استاد گفت :  من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید  خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید  و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 17:53 |

لعنت به این فراموشی

چراغی روشن

وخاموشی خاک

در شهر بی‌نام و نشان

ناگهانِ هراس و تردید

در توضیح صبح فردا

برگی لرزان

و فراموشی آب

در شبِ بی‌خبری

اعتمادی مردد

گاهِ بی‌گاهِ ناخودآگاه

و توصیفِ صفاتِ موصوف

همه در ترددی مردود

تشکیکِ شکی مشکوک

شکاکیتِ یقین

ناآگاهی خودآگاهِ حیات

در بیانی نابیانگر

تشویشی مشوش

برای توجیهِ امروز

 

پشت به يکديگر ايستاده ايم

به تماشاي اين تاريکي و جَرجَرباران

باران مي ايستد

فصلي ديگر مي آيد

سر مي چرخانيم

تا بهار را تماشا کنيم

اما يک ديگر را باز نمي شناسيم

|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 18:12 |

سنگیست زیر آب...

سنگي است زير ِ  آب

 

در گود ِ شب گرفتۀ درياي نيلگون.

 

تنها نشسته در تك ِ آن گور ِ سهمناك

 

خاموش مانده در دل ِ آن سردي و سكون.

 

 

 

او با سكوت ِ خويش

 

از ياد رفته ايست در آن دخمۀ سياه .

 

                                    هرگز بر او نتافته خوشيد ِ نيم روز

 

                                                                      هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه .

  

بسيار شب كه ناله بر آورد و كس نبود ، كان ناله بشنود

 

بسيار شب كه اشك بر افشاند و ياوه گشت  ، درگود ِ آن كبود.

 

 

 

سنگي است زير آب ، ولي آن شكسته سنگ

 

زنده ست ، مي تپد به اميدي در آن نهفت

 

                                   دل بود ، اگر به سينۀ دلـدار مي نشست

 

                                                    گُل بود ، اگر به سايۀ خورشيد مي شكفت.

 

|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 18:5 |

آیا کوه‌ها فرو ریختند!؟
روزی شیوانا از مقابل خانه مرد ثروتمندی عبور می‌کرد. مرد ثروتمند روی بالکن خانه ایستاده بود و جاده را نگاه می‌کرد. وقتی شیوانا را دید از همان بالای بالکن با صدای بلند گفت: ”استاد! امروز زیباترین و باشکوه‌ترین روز زندگی من است. امروز با دختری که یک عمر دوستش داشتم ازدواج می‌کنم! آیا امروز باشکوه‌ترین روز تاریخ نیست؟!“
شیوانا تبسمی کرد و به مرد گفت: ”تو از آن بالا می‌توانی کوهستان و قله را ببینی. خوب نگاه کن ببین آیا کوهستان از جای خود تکان خورده و درختان دشت ریشه‌هایشان درآمده و در فضا شناورند!؟“
مرد ثروتمند با تعجب به کوه و دشت خیره شد و گفت: ”نه استاد! هیچ چیز در طبیعت تغییری نکرده است!؟ اما...!“
شیوانا سری تکان داد و گفت: ”پس مرا هم مثل کوه حساب کن!“ آن‌گاه راه خود را گرفت و رفت.
چند سال بعد دوباره شیوانا از مقابل خانه آن مرد ثروتمند عبور می‌کرد. آن مرد روی بالکن نشسته بود و چند کودک قد و نیم‌قد در اطرافش بازی می‌کردند. مرد ثروتمند دوباره وقتی شیوانا را دید با صدای بلند گفت: ”استاد من خوشبختی‌ام به حد کمال رسیده است!؟ ببین صاحب چه ثروت بی‌شمار و چه کودکان زیبائی شده‌ام. همه به وضعیت من حسرت می‌خورند. شما این‌طور فکر نمی‌کنید!؟“
شیوانا دوباره به سمت کوه اشاره کرد و گفت: ”از کوه و قله و دشت برایم بگو! آیا آنها هم مثل تو تغییر کرده‌اند و مانند تو سر از پا نمی‌شناسند؟!“
مرد ثروتمند مات و مبهوت به کوه و دشت خیره شد و گفت: ”البته که نه استاد! اما...!“
شیوانا راهش را کشید و رفت و در حال رفتن گفت: ”پس من و بقیه آدم‌ها را هم مثل کوه حساب کن!“ و آن‌گاه راه خود را گرفت و رفت.
مدتی بعد آن مرد ثروتمند خسته و زخمی و افسرده وارد دهکده شیوانا شد و در حالی‌که چهره‌اش زار و نزار شده بود و بسیار ضعیف و درمانده می‌نمود نزد شیوانا رفت و مقابلش نشست و زار زار گریه کرد.
شیوانا دستی روی شانه‌اش زد و دلیل ناراحتی‌اش را پرسید. مرد مأیوس و ناامید گفت که ناگهان زلزله‌ای آمده و تماس هستی و نیستی‌اش در چند دقیقه از بین رفته است و او الان تنهاترین و فقیرترین انسان روی زمین است و هیچ دلیلی برای زنده ماندن در خود نمی‌بیند.
شیوانا گفت: ”وقتی از دیارت به این سمت می‌آمدی آیا به کوه و دشت هم نظری انداختی؟!“
مرد آهی کشید و سری تکان داد و گفت: ”آری استاد! اما برای کوه و دشت و درختان و پرندگان صحرا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنها مثل هر روز بودند و پرنده‌ها مثل همیشه بی‌اعتنا به وضعیت من آواز می‌خوانند و همان‌گونه که بودند به زندگی خود ادامه می‌دادند!“
شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت. مرد نگاه کم‌فروغش را به چهره شفاف و درخشان شیوانا دوخت و پرسید: ”اما این چه ربطی به مشکل من دارد!؟“
شیوانا همچنان ساکت و آرام به چهره مرد خیره شد و هیچ نگفت.
بعد از چند لحظه مرد انگار نکته مهمی را دریافته باشد سرش را به سمت آسمان بلند کرد و آهی عمیق کشید و گفت: ”بله استاد! حق با شماست. بزرگ‌ترین شادی‌ها و سنگین‌ترین غم‌ها برای دنیا اطراف ما پشیزی ارزش ندارد. ما نبوده‌ایم و نخواهیم بود و این دنیا بی‌اعتنا به ما و داشته‌ها و نداشته‌های ما به زندگی خود ادامه می‌دهد. بنابراین شکوه و زاری ما یا شادی و خوشی ما فقط به‌خود ما مربوط است و دنیای اطراف ما عملاً کاری به ما احساسات ما ندارد. این که خیلی بی‌رحمی و بی‌انصافی است!“
شیوانا دستی روی شانه مرد زد و گفت: ”اگر غیر از این بود تو دیگر دلیلی برای ادامه زندگی و محیطی برای شاد زیستن نداشتی. برخیز و باقیمانده زندگی‌ات را برای خودت و نه برای نمایش به دیگران زندگی کن. متأسفانه حقیقت این است که هرگز تماشاچی مناسبی برای نمایش‌های ذهنی من و تو در کوه و دشت و صحرا وجود ندارد.

دوستی نیز گلی است

                                    مثل نیلوفر و ناز   

                                                                        ساقه ی ترد و ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد ،

                                                                        جان این ساقه ی نازک را

                                                                                                                "     دانسته  "

 

               بیازارد .         


|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت 23:41 |

در كوچه تنهايي تو را مي خوانم
 از پشت پنجره هاي بسته تو
را مي خوانم
هنگامي كه قاصدك مي آيد با او نام تو
را فرياد مي زنم
 با شاپركها در آسمان آبي هم صدا مي شوم
 و با باران نام تو
را بر لب جاري مي سازم
و فرياد مي زنم : به كوچه هاي قلبم بازگرد
ولي افسوس صداي من يكي پس از ديگري
در لا به لاي حرفهايت گم مي شود
و باز هم من دوستت دارم ...


|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت 23:30 |

خوش بختی
از چارلی چاپلین پرسیدند خوش بختی چیست؟

پاسخ داد : فاصله ی این بدبختی تا بدبختی بعدی خوش بختی است .


در نگاه كساني كه پرواز را نميفهمند هرچه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد.


و باز هم شیوانا

روزي پسر و دختري جوان نزد شيوانا آمدند و از او خواستند تا راه حلي براي مشكل عقيده آن دو ارائه دهد.

شيوانا نيم نگاهي به چهره آنها انداخت و از پسر خواست تا مشكل را در كوتاه ترين جمله ممكن برايش توضيح دهد. پسر گفت:" من به اين دختر علاقه دارم ولي براي ازدواج عجله اي ندارم و مي گويم كه دو زوج بايد قبل از ازدواج مدتي كنار هم باشند تا از خلق و خوي هم سردرآورند و در صورتي كه همديگر را كاملا درك كردند با هم به طور دائم پيمان زناشويي ببندند و ...."

شيوانا به ميان حرف پسر پريد و گفت:" گفتم در كوتاه ترين جمله ممكن مشكل خود را برايم توضيح دهيد."اينبار دختر شروع به صحبت كرد و گفت:" ببينيد! استاد! اين پسر مدعي است كه مرا دوست دارد اما براي اثبات عشقش نياز به زمان دارد و تا اين زمان سپري نشده است او ضروري نمي داند كه با من پيمان زناشويي ببندد و..."

شيوانا به ميان حرف دختر پريد و گفت:" وقتي مي گويم كوتاه ترين جمله ممكن منظورم دو يا سه كلمه است! در دو يا سه كلمه بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"

پسر گويي عصباني شده باشد با خشم فرياد زد:" ببين آقا! من صلاح نمي بينم كه فعلا با اين خانم پيمان ابدي ببندم و ...."

شيوانا خونسرد و آرام گفت:" در دو يا سه كلمه برايم بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"

دختر سرش را پائين انداخت و گفت:" او مي خواهد با من بازي كند و بعد رهايم كند و...."

شيوانا بي حوصله سرش را تكان داد و گفت: كوتاه تر ! باز هم كوتاه تر! در دو يا سه كلمه به من بگو كه مشكلتان چيست!؟ "

پسر كه خشمگين شده بود فرياد زد:"آدم زير بار تعهدي مي رود كه ارزشش را داشته باشد و ..."

شيوانا سري تكان داد و گفت:" اين كوتاه نبود!"

و دخترك نفس عميقي كشيد و با احتياط خود را از پسر دور كرد و با صدايي پر طنين گفت:" او ارزش مرا ندارد!"

شيوانا به علامت نفي سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:" هنوز هم كوتاه نيست!من هنوز نفهميدم مشكل شما چيست!؟"

دخترك سرش را پائين انداخت و شرمزده از شيوانا و پسر همراهش دور شد. پسر مقابل شيوانا تنها ايستاد و با نگاهي خشمگين به او گفت: " همه بافته هايم را از هم تافتي! همه جملاتي كه شب و روز در گوشش نجوا كرده بودم را به يكباره آتش زدي و دود كردي! من عمري روي مغز اين دختر كار كرده بودم و تو با اين جمله مسخره "كوتاه ترت همه چيز را خراب كردي! از تو منتفرم!"

شيوانا نگاه فروزانش را به چشمان پسر دوخت و گفت: من منظور شما را نمي فهمم آقا! كوتاه و ساده بگوئيد مشكلتان چيست!؟"

پسربلافاصله ساكت شد و مدتي در نگاه شفاف شيوانا خيره شد و ناگهان گويي از چيزي ترسيده باشد. سراسيمه و وحشتزده از مقابل نگاه شيوانا گريخت!
|+| نوشته شده توسط اشك مهتاب در شنبه 27 مرداد1386 ساعت 15:17 |